فقط پنج دقیقه

ساده مردی در محله ی قدیمی ما زندگی می کرد که از این دنیا روی خوش ندیده بود.

آوار بلا بود که هر لحظه و از هر سو بر سرش می ریخت.

گاهی اما زیر این آوار بلا جملات نابی می گفت که همانندش در هیچ کجا یافت نمی شد.

روزی توی کوچه نشسته بود و در حالی که بچه ها دوره اش کرده بودند (آن موقع ها بچه های محل سرگرمی های خیلی محدودی داشتند!) گرم صحبت شده بود، با آن بیان بکرش. این بار خیلی از دست خدا شاکی شده بود. درست خاطرم نمی آید چرا. جرات هم نداشت بد و بیراه بگوید اما دست آخر طاقتش طاق شد و باز یکی از آن جملات نابش را ادا کرد، از فرط فشار زندگی درآمد که: «من اگر پنج دقیقه وقت داشتم خدا را محکوم می کردم.»

آن موقع ما به این حرف او کودکانه خندیدیم، اما …

هیچ نمی دانم او چگونه می خواست در آن پنج دقیقه خدا را محکوم کند و آیا اگر این وقت به او داده می شد اصولاً کسی یا چیزی به نام خدا بود که بشود محکومش کرد و یا …

اما قدر مسلم آن است که من هیچ دوست ندارم در آن پنج دقیقه جای خدای آن مرد باشم. به هیچ وجه.