به لحظه لحظه دلتنگی های محمد جواد شکری که در هنگامه ی لبخند گاه گاهش تمام می شود هرآنچه مایه ی دلتنگیست
1
آن روز که لب پنجره نشسته بودی و کام های تلخ می گرفتی و داستان آن پسرک تهی مغز را برایم می گفتی خوب در خاطرم مانده. گفتی پسرک که داخل شد، محمد را به او معرفی کردند و او از میان تمام چیزهایی که پیرامون یک آدم وجود دارد و می توان از آنها ابراز دلخوشی کرد یا درباره شان پرسید، یک شباهت اسمی مسخره را علم کرده بود و هی شر و ور می گفت.
او نمی توانست کمی آدم باشد و مثلاً از طرز نگاهش بگوید یا از کتاب هایی که او دوست دارد بپرسد یا اصلاً از او بخواهد یکی از آن شعرهایی را که در خاطر داد برایش بخواند و یا هزار چیز دیگر که برای شناخت یک آدم ضروریست. از میان تمام آنها او صاف باید برود دست بگذارد روی چنین موضوع مزخرف و بی ربطی؟
گفت و گو هم ندارد که چقدر دلتنگت کرد.
این داستان را که برایم گفتی،همان لحظه خاطرم سرک کشید به شازده کوچولوی اگزوپری؛ کتابی که می دانم بخشی از دلیل بودن توست و بخشی از دلیل بودن من نیز:
«. . . وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند که. هیچ وقت نمی پرسند: «آهنگ صدایش چه طور است؟ چه جور بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟» می پرسند: «چند سالش است؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق می گیرد؟» و تازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف را شناخته اند.
اگر به آنها بگویید یک خانه ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره هایش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً بهشان گفت یک خانه ی صد میلیونی دیدم تا صدایشان بلند بشود که: وای چقدر قشنگ!
یا مثلاً اگر بهشان بگویید: «دلیل وجود شازده کوچولو این است که تو دل برو بود و می خندید و دلش بره می خواست و بره خواستن خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می اندازند و باهاتان عین بچه ها رفتار می کنند! اما اگر بهشان بگویید: «سیاره ای که ازش آمده بود اخترک ب 612 بود بی معطلی قبول می کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی پرسند.
این جوری اند دیگر.»
[اگرچه می دانم آنچه گفتم سبب دلتنگی تو نبود (یا شاید تمامش این نبود) اما بگذار من هم قدری از دلتنگی هایم گفته باشم]
و بعد از آن مرد دوست داشتنی گفتی که توی خیابان دیده بودی اش. همان که از دروغهای این روزهای مردم می نالید، همان که برادرت می گفت مغرش تاب دارد، همان که … .
دوست داشتم آن روز من هم بودم و می دیدمش و حرفهایش را می شنیدم. خودت بهتر می دانی که این روزها از این جور آدمها کم پیدا می شوند. دغدغه های او هم از آن چیزهاییست که پاک از خاطرها رفته است.
2
نمی توانم به تو بگویم (و هرگز هم نخواهم گفت) که دلتنگ نباش. گفت و گو ندارد که دلتنگی بخشی از دلیل بودن توست، لااقل من اینگونه تصور می کنم. به جایش یک آرزو می کنم برایت؛ آرزو می کنم دلتنگی هایت از آنچه که هست هم قشنگ تر بشود. دلتنگی هایی که حقش آن است که دیگران سر و دست بشکنند برایش. حیف که نمی فهمند. کاش یکی حالی شان می کرد.
3
کاش می شد یک روز غروب کنار زاینده رود برویم و تو آنجا دلتنگی هایت را بسپاری به دل آفتاب تا لحظه به لحظه سرخ تر شود. (بین خودمان باشد، من فکر می کنم یکی از دلایلی که آفتاب در هنگامه ی غروب سرخ می شود آن است که آدم هایی مثل تو می نشینند و دلتنگی هایشان را به او می سپارند، و الا چه معنا می دهد که خورشید سرخ شود؟)
وه که چه دلبرانه خواهد شد آن غروب. به گمانم تا دیرزمانی در خاطرها خواهد ماند. درست مثل روز چهل و سه غروبه ی شازده کوچولو: «… اما تو اخترک تو که به آن کوچکیست همین قدر که چند قدمی صندلی ات را جلو بکشی می توانی هرقدر که دلت خواست غروب را تماشا کنی.
- یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفتی:
- خودت که می دانی … وقتی آدم خیلی دلتنگ باشد از تماشای غروب چه لذتی می برد.
- پس خدا می داند که آن روزِ چهل و سه غروبه چقدر دلتنگ بودی؟
اما شازده کوچولو جوابم را نداد.» [به گمانم شاملو اینجا واژه ی "دلگرفته" را بد ترجمه کرده. بهتر بود می گفت "دلتنگ". من اصلاحش کردم]
4
به گمانم توی این دانشگاه لعنتی تو تنها کسی بودی که اهلی ام کرد.
شاید چون صبور بودی، خیلی صبور.
وشاید هم چون توپی را که پدرت در کودکی برایت خریده بود هنوز کنج خانه تان نگه داشته ای.
یا شاید …
نمی دانم.
5
و اکنون در لابه لای دلتنگی هایم که آنقدرها مثل مال تو قشنگ نیستند، به روزی می اندیشم که لبخند گاه گاه تو را در یک صبح ستاره باران، وسط باغ گلها، کنار زاینده رود ببینم و تمامی دلتنگی هایم را پاک از خاطر ببرم.
باور دارم که آن لحظه، لحظه ایست که به واقع دلخوشم.
«بدون دلتنگی و در واقع با یک خنده»