تکه پاره ها

1- شازده کوچولو در سفر ادیسه وارش جایی به مردکی بر می خورد که دارد چیزکی می فروشد، آن گاه که از خاصیت آن می پرسد پاسخ می شنود که این ماده رفع عطش می کند و نیازت را به آب مرتفع می سازد از این رو در طول هفته پنجاه و سه دقیقه در وقت صرفه جویی خواهد شد و تو می توانی به کارهای دیگرت برسی.

شازده کوچولو در جواب در می آید که: من اگر پنجاه سه دقیقه وقت  اضافه داشتم همین طور خوش خوشک تا لب چشمه ای می رفتم و … .

به نظرم او با همین یک جمله تمامی اندیشه ی انسان امروزی را برای چاره جویی برای خود ساخته هایش به سخره می گیرد.

2- نیچه در کتاب “انسانی، بسی انسانی” نوشته:

“… زئوس در واقع می خواست انسانِ رنجورِ از سایر پلیدی ها دست از زندگی نشوید و پیوسته خویشتن را به رنج و عذاب گرفتار سازد و به همین دلیل بود که امید را به انسان داد. امید در حقیقت پلیدترینِ پلیدی هاست، زیرا به عذاب انسان ها تداوم می بخشد.”

آنچه که او نامش را تداوم عذاب می نامد من جریان زندگی می خوانم و به گمانم زندگی بدون رنج ها و محنت هایی که در انتظارند تا با آن ها دست و پنجه نرم کنیم بیهودگی مطلق است.

من این گونه نگریستن را بیشتر خوش دارم و این گونه زندگی کردن را، تا این که بی هیچ موضوعی برای اندیشیدن پیرامونش، گوسفندوار بزیم.

3- “راه حل مسئله، خود موجب پیدایش مسائل جدید می شود که آن ها نیز باید حل شود؛ اهمیت قضیه مربوط به مسئله ی نخست و جسارت آمیز بودن راه حل پبشنهادی نیست. هرچه بیشتر درباره ی جهان بیاموزیم و هرچه این آموخته ها ژرف تر باشد شناخت ما از آنچه نمی دانیم، شناخت نادانی ما، بیشتر می شود. در واقع سرچشمه ی بزرگ نادانی در این است که شناخت ما پایانی دارد و حال آنکه نادانی ما الزاما بی پایان است.” (سرچشمه های دانایی و نادانی، کارل پوپر، عباس باقری، نشر نی)

گمان نمی کنم که حتی خود پوپر هم با قسمت اول جمله ی آخر چندان موافق باشد. چرا که قبلا در اولین جمله ی همین بند نقضش کرده. فکر کنم می خواسته یک جمله ی خوش آهنگ و پرطمطراق بسازد که چنین چیزی گفته و یا شاید هم وسط سخنرانی جو گیر شده (کتاب متن پیاده شده ی یک سخنرانی است)

وقتی برای سرچشمه های شناخت پایانی وجود ندارد پس قطعا برای شناخت هم نمی توان پایانی متصور شد. بی پایان بودن نادانی می تواند شناخت را هم بی پایان کند البته این بدان معنی نیست که شناخت ما می تواند کامل شود اما لزوما پایان پذیر نیست.

(7) دیدگاه

عقلانیت در روایت به مثابه محرکی برای قضاوت یا “ای دهر تو بخور این راه را کلاً که ما نخواستیم داوری …”

*. یکی از سکانسهای ابتدایی فیلم 1900 برتولوچی این گونه آغاز می شود: پیرمرد و پیرزن درمانده ای در حالی که اسباب اندک خود را بار دوچرخه کرده اند هراسان در دشتی به پیش می روند، ناگهان تعدادی زنِ کشاورز آنان را می بینند و با داس چنگک و چوب و چماق به جانشان می افتند، وحشیانه چنگک ها را در پای پیرمرد فرو می کنند و بی رحمانه پیرزن را کتک می زنند.

*. از کودکی به ما آموخته اند که که یک روایت آغازی دارد و انجامی؛ آنگاه که مادرانمان داستان های کودکانه را با یکی بود یکی نبود می آغازیدند و با کلاغه به خونش نرسید پایان می بخشیدند.

آغاز و انجام داشتن یک روایت و به تبع آن عقلانیت در طرح آن روایت، مسئله ای است که از خرد سالی در بن جانمان ریشه دوانده و رهایی از آن اگر ناممکن نباشد (که نیست) بسی دشوار است.

*. اگر به پیرامونمان هم بنگریم، طبیعت (به عنوان معلم بشر) را نیز در این مهم با آنچه آموخته ایم هم داستان نمی بینیم.

تک تک ما در جایی وارد داستان طبیعت می شویم، مدتی در آن ایفای نقش می کنیم و لاجرم زمانی هم فرا خواهد رسید که باید صحنه را ترک گوییم. هیچکداممان نه از آغاز با این روایت همراه بوده و نه تا پایان همراهش خواهد ماند.

*. نداشتن عقلانیت روایتی برای یک روایت ضعفی به شمار نمی آید (لااقل در دنیای کنونی که پست مدرنش می خوانند)  تنها چیزی که حادث می شود آن است که امکان ارزیابی روایت کان لم یکن تلقی می شود.

عقلانیت روایتی شرطی لازم (و نه لزوماً کافی) برای داوری یک روایت است، اما این در صورتی اهمیت ذکر دارد که بپذیریم خود ارزیابی ضرورت و الزام دارد. اما آیا این گونه است؟

اگر بشر خود را ملزم به به داوری نمی دانست هیچگاه لزوم عقلانیت روایتیِ یک روایت را چنین برجسته نمی کرد.

شنیدن داستانهای دارای عقلانیت در روایت ما را عادت داده به داوری پیرامون هر روایتی؛ حتی اگر فاقد فاکتور عقلانیت در روایت باشد. این چنین است که انسان جرات قضاوت پیدا کرده.

*.چند سکانس بعدتر، فیلم فلش بکی طولانی به گذشته می زند و در طول این فلش بک بیننده جنایات هولناکبی را می بیند که توسط آن دو زوج سالخورده برای کسب قدرت و ثروت روی می دهد؛ از متلاشی کردن مغز یک کودک خردسال و تکه تکه کردن بدن بیوه ای سالخورده تا تیر باران کردن بی دلیل رعایای بی نوا. سپس همان سکانس آغازین دوباره و این با در انتهای فیلم پخش می شود.

(15) دیدگاه

سخنی در باب اخلاق

1- اخلاق و صندلی!

در زندگی فراوان رخ داده و در آینده نیز رخ خواهد داد که سر و کارمان به مسئله ی اخلاق بیافتد.

اخلاق برخاسته از قضاوت در باب افعال و در پی آن صدور حکم است و این همان چیزیست که به آن حکم اخلاقی می گویند. می خواهم بگویم که در واقع پیرامون افعال است که پای اخلاق به میان می آید. بدون شک کسی وقتش را با بحث بر سر اخلاقی بودن یا نبودن یک صندلی هدر نمی دهد اما در مورد بررسی اخلاقی “کوبیدن” همان صندلی بر سر یک فرد مشمئز کننده قطعا جای بحث فراوان است.

2- باز هم محیط؛

از خود می پرسم چه چیز مرا وا می دارد که پیرامون اخلاقی بودن یا نبودن افعالم حساس باشم؟

بی گمان زندگی در دنیایی که شکل یافته از کنش ها و واکنش های متقابل انسانهاست می تواند دلیل قانع کننده ای باشد.

قضاوت راجع به افعال من از سوی دیگران واکنشی است که پیرامونم در برابر کنش سر زده از من انجام می دهد و این امری ناگزیر است مگر آنکه بزدلانه بخواهم در کنجی دور که احدالناسی نمی زیید تنهایی اختیار کنم تا نه کنشی باشد و نه واکنشی!

اما همین که الان من در یک جامعه ی انسانی زندگی می کنم یعنی در معرض قضاوت قرار گرفتن افعالم را پذیرفته ام  از این رو به گمانم مسئله ی اخلاق را باید جدی گرفت.

3- اصول کلی یا فورمولیزاسیون اخلاق؟

تصور غالب آن است که برای قضاوت در باب اخلاقی بودن یا نبودن یک عمل ابتدا باید یک سری اصول کلی را بپذیریم و آنگاه با قیاس آن فعل با اصول کلی، به صدور حکم اخلاقی بپردازیم و این از نظر من یعنی فورمولیزاسیون اخلاق:

1) اصل کلی: هرگاه F آنگاه j

2) واقعیت امر: f

3) قیاس و صدور حکم: چونf  از مصادیقF  است پس j

خودمانی ترش اینکه کودکی از پدرش می پرسد: آیا چیدن گل از باغچه ی همسایه کار درستی است؟ و او دلسوزانه در می آید که: (1)دزدی کار بدی است، (2)تو می خواهی از باغچه ی همسایه گل بچینی که (3)این نوعی دزدیست پس چیدن گل از باغچه ی همسایه کار بدیست.

از این دریچه به اخلاق نگریستن به شدت خشک و سراسر ریاضی وار است. بیشتر به دیدگاههای یک معلم دیفرانسیل می ماند. شاید از همین روست که که بیشتر کودکان بی توجه به این استدلالات پیچیده و گاهی خزعبل گل را از باغچه ی همسایه می چینند!

4- هولمز: گزاره های کلی تعیین کننده ی قضایای جزئی نیستند.

از شرایط لازم برای یک قضاوت منصفانه آگاهی و اشراف کامل به تمامی فاکتورهای فعل مورد قضاوت است. یک فعل یا بهتر بگویم عمل به یک فعل نیز با فاکتورهای گوناگونی تعریف میشود: فاعل، مفعول، زمان وقوع، مکان وقوع و … .

ما نمی توانیم یک اصل کلی را تعریف کنیم و و بدون در نظر گرفتن فاکتورهای گفته شده هرگاه فعلی از مصادیق آن اصل کلی شد همان حکم کلی را صادر کنیم.

5- کودک و گل باغچه ی همسایه؛

شاید آدمی از کنار گذاشتن مجموعه اصول کلی طبقه بندی شده در چارچوب های مشخص بیم آن درد که نتواند نحوه ی صحیح اعمال خود را بیاموزد یا دلیل اعمالش را به دیگران بگوید و یا اینکه به فرزندش یاد بدهد که درستکار باشد.

اما آیا تنها شیوه ی آموزش اخلاق استفاده از روش قیاس با اصول کلی است؟ آیا همان پدر نمی تواند به جای آن استدلالات چرندی که راجع به چیدن گل از باغچه ی همسایه به کودکش می گوید از او بپرسد: اگر پسر همسایه از باغچه ی ما گلی بچیند که تو خیلی دوستش داری چه حسی به تو دست می دهد؟

 

(14) دیدگاه

طوق سنت

 1. خاطرم هست كه در مقدمه ي كتاب هندسه 1 انتشارات انديشه سازان، در دوران جهالتي كه براي كنكور در9 pointsس مي خواندم، با مسئله ي هيجان انگيزی مواجه شدم كه ديدي شگرف به من بخشيد:

آيا می توانيد با 4 پاره خط 9 نقطه ي مقابل را به هم وصل كنيد؟

پاسخ مسئله بسيار ساده است. در نگاه اول اما چيزي مانع از حل مسئله مي شود، چيزي كه در واقع ساخته ي ذهن خود ماست.

ذهن ما به سبب آنچه كه از محيط پيرامونش آموخته اين نقطه ها را به شكل مربعي مي بيند، كه البته وجود خارجي ندارد، از اين رو درون اين مربع خيالي در پي پاسخ مي گردد اما دريغا كه درون اين توهم پوچ هيچ پاسخي براي حل مسئله وجود ندارد.

2. تركيب جهان و ذهن ما سرشار است از  اين توهمات خود ساخته و بدبختانه اين خود را نيز پيرامون ما ساخته از اين رو رها شدن از دست اين وهم انگاري هاي رقت انگيز كاريست بسي دشوار اگر نگويم ناممكن.

چهارچوب هاي موهومِ منبعث از سنتِ محيط از روزي كه آدمي پاي به هستي مي گذارد همچون طوقي بر گردنش مي افتد و هيچ مفري براي عدم تاثير پذيري از آنها وجود ندارد.

بي شك اگر من به جاي بهبهان در يكي از جنگل هاي بكر آمازون هم به دنيا مي آمدم از روز نخستِ ولادت اين طوق بر گردنم مي رفت؛ گيرم كه رنگ و لعابش توفير داشت.

3. ايستادن در برابر سنت دم دست ترين مفريست كه براي اين مسئله پيشنهاد مي شود؛ گسستن بند ها، به زير صفحه ي شطرنج زدن ها و … . اما بيچاره آدمي نمي داند يا شايد هم نمي خواهد بداند كه مقابل سنت ايستادن خود سنتي ديگر است، گيرم كه او رندانه نامش را تجدد بگذارد اما اندكي واقع بيني بر اين خود فريبي صحه مي گذارد، آدمي خود بازنده ي مسلم اين بازيست. تا وقتي مرزي باشد لاجرم طوقي هم هست.

مصرانه معتقدم كه در ذاتِ “مقابل هرچيزي” مايه هايي از “همان چيز” نهفته است. پاد سنت بي شك از بن مايه هاي سنت تغذيه مي كند و اين سنتِ پيشين است كه آبشخور متجددان خيره سر مي شود.

در چارچوب خير يا شر بودن به يك اندازه خفقان آور است. پارادايم هايي كه اين جماعت راحت گزين دائما عوضشان مي كنند مرا هم خفه مي كنند از اين رو در عجبم كه آنان چگونه جانشان به لبشان نمي رسد.

4. چه بازي كودكانه اي است با كلمات كه بشر امروزي مي كند، پارادايم هاي پيشينش را سنت مي نامد و سپس رنگ و لعابش را  عوض مي كند و نامش را مدرنيسم مي گذارد و در پي اش پست مدرنيسم و لابد بعد تر مي خواهد به سراغ پست پست مدرنيسم برود. تا كجا مي خواهد ادامه پيدا كند اين پست جلوي مدرن گذاشتن؟ سر سوزني اگر ژرف تر بنگريم همه اش مي شود سنت.

خنده ام مي گيرد از اين همه خود فريبي انسان، گويي سراسر زندگي بشر در همان دوران كودكي اش خلاصه مي شود و بس.

5. ديگراني هم هستند كه به سبب سرشت محافظه كارانه شان يا اگر خوشبينانه تر بنگريم به موجب خوي واقه بينانه اي كه دارند دل خوش كرده اند به نقادي و در پي اش اصلاح. اما قدر مسلم اين است كه براي من يكي مشخص شده و به يقين رسيده ام -اين تاكيد چند باره بر يقينم را جدي بگيريد؛، من اصولا به اين سادگي ها به يقين نمي رسم- كه در برابر ديكتاتوري سنت، دم از اصلاح زدن گزافه گوييست.

بيشتر به چرنديات دست پرورده ي اذهان دختركان تهي مغز دم بخت مي ماند، راجع به آينده شان –البته قائلم به اين كه اين دو چندان ربطي به هم ندارند اما در مقام مقايسه پيرامون رقت انگيز بودن بي شك در يك مرتبه اند.-

ره به تركستان بردن ايشان برايم اظهر من الشمس است. ايمانم به اين سخن تا بدان پايه است كه سركوب اعتقادم به پلوراليزم را در اين مورد خاص آسان مي كند.

6. حل مسئله ي 9 نقطه با راهنمايي نويسنده ي كتاب مبني بر كنار نهادن توهمات ساخته ي ذهنم، پيرامون وجود يك مربع در صفحه چندان زمان نبرد –چه كنم كه تنگي اين طوق بر گردن من هم سنگيني مي كرد-

سوال هيچ اشاره اي لزوم يا عدم لزوم يكسان بودن اندازه ي پاره خطها يا دست يافتن به شكلي خاص پس از وصل كردن نقاط به هم يا چيزهاي ديگري كه احتمالا به ذهن شما نيز خطور كرده، نمي كند. براي براي حل مسئله هم به اينها كه نیازی نيست هيچ، مزاحم هم هستند. كافيست پارادايم مربع را از ذهنتان بيرون افكنيد و بي هيچ پيش فرضي به نقاط بنگريد، مي بينيد كه مسئله مشتاق حل شدن است:

 9 points 2

 

(18) دیدگاه

جهان از پنجره ي وردپرس!

پارادايمسلام. من اومدم. 

ميخوام از پنجره ي ورد پرس به دنيا نگاه كنم اميدوارم منظره ي قشنگي داشته باشه هرچند بازم يه چارچوبه مثل بقيه ي چارچوبا و من متنفرم از هرچي چارچوبه اما جبر زمانه (چيزي كه چندان بهش اعتقاد ندارم اما پيرامونم متقاعدم ميكنه درجه اي از اون رو بپذيرم) مجبورم كرده به مدارا با اين چارچوبا.

چارچوبايي كه توشون به دنيا ميايم،باهاشون زندگي مي كنيم و درونش ميميريم.هيچ راه خلاصي ازشون وجود نداره يا شايد تا حالا كسي براي خلاصي از دستشون تلاشي نكرده.

آدمهاي اين دنيا يا چارچوبا رو پذيرفتن و يا در بهترين حالت سعي كردن اصلاحشون كنن. اونايي هم كه به خيال خودشون دارن چارچوبا رو ميشكنن در واقع دارن خودشونو گول ميزنن تو باز با همون مصالح حاصل از شكستن پارادايم قبلي داري پارادايم جديدت رو مي سازي!

تو پست بعدي ميخوام راجع به اين موضوع بنويسم. يه مقدمه بود اين. دارم روش فكر ميكنم.باشد كه طرحي نو در اندازم. 

۱ دیدگاه